X
تبلیغات
ذهن نوشته های من

 

 

 

 وقتی سوار اتوبوس شدم چشم هایم رابستم وبه گذشته فکر کردم که

دوسال پیش همین موقع هاترم اولی بودم وکلی استرس رفتن به تهران

را داشتم. آن موقع احساس ترس می کردم که چطور می توانم آنجا با

مردمی متفاوت با فرهنگ وعقایدم روبه رو شوم با اینکه تلاش

بسیاری برای قبولی درچنان دانشگاه بزرگی کرده بودم ولی به خاطر

حرفهای دوستم می خواستم انصراف بدهم .ولی حرفهای دایی احمد

باعث شد که محکم تر بشوم.

دایی احمد به من گفت: فاطمه جان می دانی چقدر برای رسیدن به

چنین دانشگاهی تلاش کردی. حالاچرا؟ به خاطر حرفهای احمقانه 

یک دوست کوته بین می خواهی پشت به همه چیز بزنی و...

از آن زمان من هم تصمیم گرفتم که به خودم ثابت کنم که می توانم .

روزهای  اول محیط دانشگاه وخوابگاه برایم خفقان آور بودوهمیشه

احساس دلتنگی می کردم ولی بامرور زمان اوضاع برایم بهتر شد.

همان ترم اول با امید آشنا شدم امید هم رشته ای خودم بود البته دوترم

از من بالاتربود.این آشنایی به عشق بین مامنجرشد. وزندگی درتهران

برای من آسان تر شد.

امید پسر ارشد خانواده بودوپدرو مادرش هر دو فرهنگی بودند امید

پسر بسیار مهربان وخوش مشربی بود وهمیشه مبادی ادب را به جای

می آورد. هر روز که می گذشت عشق ما روز افزون می شد ترم سه

که شدم امید رسما" از من خواستگاری کرد.هر چند اوبارها از من

تقاضای ازدواج کرده بود البته نه به صورت رسمی!او از من دعوت

کرد به خانه آنها بروم چون مادر امید می خواست از نزدیک بامن

آشنا شود.

به امید گفتم: بگذارد درباره اش فکر کنم . من با خواهرم درمورد

تقاضای امید صحبت کردم خواهرم قبلا" درمورد امید می دانست

اوهمیشه مرا دخترعاقلی می دانست  وتصمیم را به عهده ی خودم

گذاشت.من امید را بسیار دوست می داشتم ولی تا آن موقع درباره اش

به پدرم نگفته بودم  چون هر دو از دوفرهنگ ومذهب متفاوت بودیم

ومن کمی می ترسیدم ولی پدرم را خوب می شناختم او همیشه به من

اعتماد داشت وبارها به من گفته بود هر تصمیمی که درمورد زندگی ام

بگیرم را قبول  دارد. من هم تصمیم گرفتم مادر امید را ببینم وپیش

خودم گفتم اگر مادر امید مرا بپسندد. من هم درمورد امید با پدرم

صحبت می کنم.



تاريخ : چهارشنبه نهم فروردین 1391 | 12:53 | نویسنده : یلدا |



تاريخ : شنبه دوم آذر 1392 | 21:5 | نویسنده : یلدا |

سلام دوست خوب



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 | 21:50 | نویسنده : یلدا |
 ادامه مطلب اکثر داستانهام خود به خود حذف شده من

خیلی ناراحتم داستانامو ندارم تا دوباره بذارم



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392 | 22:36 | نویسنده : یلدا |
 

مرتب به در دیوار اتاق نگاه می کردم یه بار چشمم به سقف بود وگچ هایی که از بارندگی چند سال پیش بادکرده بودند و آماده ریزش بودند اونقدر بهش زل زده بودم که  که اصلا" متوجه نشدم یه تکه گچ از سقف خونه جدا شد وجلوی  پام روی زمین افتاد یک لحظه ترسیدم ولی بعد بلندبلند خندیدم یه خنده تلخ با زهرخند زیرلب گفتم حتما" از جذبه نگاه من افتاده از این فکر لحظاتی خودمو باهاش سرگرم کردم به دیوار اتاق زل زدم گچ های اتاقم بعد 20سال از عمرشون  همچون گچ های سقف خونه بعضی قسمت هاش پف کرده بود به نظرم عین پفک بود که با یه فشارخرد می شدند چشمم به لامپ بالای سرم افتاد اگه یه لحظه خاموشش می کردی حتی اگه روز بود اتاق توی ظلمت فرمی رفت رنگ گچ های اتاقم متمایل به  دودی شده بودند عین مش دودی که این روزا خانما توی ارایشگاه های روی موهاشون میزنند با این تفاوت که مش موهای خانمها قشنگ می بود ولی گچ خونه های ما به طرز وحشتناکی کدر وتیکه تیگه بودند ادم یاد خونه های متروکه مینداخت چقدر این اتاق واین خونه برام خاطرات دردناکی به همراه داشت اگه مجبور نبودم دوست نداشتم حتی یه لحظه این خونه روتحمل کنم ولی محکوم بودن به ماندن وتحمل کردن  همین طور که اتاق ووارسی می کردم به موش اتاقم که هرچند وقت یکبار نیمه شبا توی اتاق های خونه سرک می کشید از جلوم رژه می رفت انگار نه انگار منی هستم انگار اونم  منو داخل ادم حساب نمی کرد که اینگونه بی پروا جلوم ورجه ورج می کرد چندبار خواستم گیرش بندازم ولی هربار اون تیزتر ازمن بود منم بی خیالش شده بودم ولی اگه مامان می دید با چسب موش تله موش به جون این زبون بسته ها می افتاد تا گیرشون نمی انداخت راحت نمی نشست.نگام به موکت 12متری اتاقم افتاد وجای سوختگی روش منو یاد چندسال پیش انداخت اون موقع جانماز وپهن کرده بودم ومانتومو روش پهن کردم ومیخواستم اتوش کنم که درمیزنند  اتو رو به دیوار تکیه دادم ورفتم درو باز کنم ولی وقتی برگشتم بوی سوختنی کل خونه رو گرفته بود اتو افتاده بود رومانتو ونه تنها مانتو بلکه جانماز وموکت رنگ ورفته ی اتاقمو سوزنده بود کل اون روز گریه کردم پول خرید یه مانتوی دیگه رو نداشتم واین تنها مانتوی نوم بود اون روز نه غذا خوردم نه باکسی حرف زدم آبجیم می گفت انگار  یکی مرده اینجوری زار زدی.منم با جیغ داد گفتم آره یکی مرده.

کمد لباسام  که همیشه هردو دربش عین دروازه باز بودبه قول پسرعموم هر وقت می اومد خونمون وبه اتاقم منم سرمیزد دراین دوتا طویله که همیشه بازه منم باحرص بهش می گفتم عین دهن تو که همیشه بی موقع باز میشه اونم همیشه یه پوزخند تحویلم می داد عمو اینا وضع مالیشون خوب بود وخونه شون شیک زیبا بود واین همیشه باعث حسرت من بود.چشمم چرخید روی کمد قدیمی که مخصوص پهن رختخوابها بود افتاد  همیشه از این مدل کمد بدم می اومدحدود3متر طولش ونیم متر عرضش بالاش روی طول کمد رختخوابها به طور منظم پهن می شد که همینم بهانه بقیه بود که هرشب بیاند تو اتاقم وخلوتمو بهم بزنند. وپایینشم سه درب داشت که سمت راستی وسایل منو توش جا داده بود. خونه ما خیلی قدیمی چهار اتاق داشت یکی پذیرایی  یکی آشپزخونه شده بود یکی نشیمن یکی مثلا"اتاق من بود که همیشه بقیه توش پلاس بودند با یه حال کوچیک



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392 | 22:20 | نویسنده : یلدا |
یک سلام گرم به همه ی دوستان خوبم که درنبودم بهم سرزدن برام نظرگذاشتن وحتی تا الان به

یادم بودند ازشون بی نهایت ممنونم ومیخوام خبر برگشتم وبه همه ی دوستان بدم وبگم تک تک به

همه شون سرمیزنم دوست تون دارم خیلییییییییییییییییییییییییییییییی

نظر درمورد قالب جدید وبلاگم یادتون نره



تاريخ : یکشنبه سیزدهم اسفند 1391 | 10:0 | نویسنده : یلدا |
 

محمود جان تورو خدا از خر شیطون بیا پایین!

نه غلام حسین نمیشه تویه خطایی کردی باید چوبشو بخوری!

حالا من یه غلطی کردم عصبانی بودم ولی تو که نباید زندگی من وبادوتا بچه به هم بریزی

غلام حسین خیل عصبانی شد صورتش از خشم قرمز قرمز شددر حالی که صداش از خشم می لرزید.من بهم ریختم یا خود ناکست

محموددرحالی که چشاش پر اشک شده بود دست غلام حسینو گرفت گفت بگذر نذار بچه هام بی مادر بزرگ شن

غلام حسین که خشم لحظات پیشش از بین رفته بود با تاسف سرشو تکون داد حالا من لال شم حاج اکبرو آقا تیمور چیکار می کنی؟

محمود که حالا آشکار گریه می کرد التماسشون می کنم به پاشون می افتم خاک زیر پاشونو می بوسم شاید از گناهم بگذرن!

زن با چادری سفید که با گلهای ریز رنگی پوشید شده بود وارد پذیرایی شد در حالی که چشمان به رنگ عسلیش عین دوکاسه خون شده بود سه قند که تو دستش بود جلوی محمود انداخت این چند سال با داشته ونداشته ت ساختم حالا با سه قند که جلوم انداختی منو از زندگیت بیرون کردی؟

محمود با عجز به سوی همسرش خیز برداشت جلوی پاش زانو زد سرشو از ندامت وپشیمانی روی پاهای زنش گذاشت غلط کردم یه لحظه عصبانی شدم این کارو کردم

 

غلام حسین که شاهد این صحنه بودمتاثر از عجز زن ومرد گفت: واقعا" متاسفم محمود جان ولی کاریه که شده وروبه زن همشیره مارو ببخش ما فقط شاهد بودیم

 زن درحالی که باگوشه چادرش اشکاشو پاک می کرد بله شاهد بدبختی من ! شاهد مطلقه بودن من شاهد بی مادر شدن بچه هام

غلام حسین درحالی که کلاهشو رو سرش می چرخوند سرشو پایین انداخت وگفت:حاج اکبر  .آقا تیمور منو اینجا فرستادن که بهتون بگم به خاطر اتفاق ظهر که لحظاتی سکوت محیط را پرکرد

زن که به هق هق افتاده بود گفت چرا اسمشو میذاری اتفاق حتی شما هم روتون نمیشه بگید شوهرت سر بساط چایی به خاطر یه لحظه عصبانیت زنشو سه طلاقه کرده

غلام حسین با شرمساری گفت مامورم و معذور بله به خاطر اینکه محمود جلوی من و وحاج اکبر وآقاتیمور شمارو علنا" طلاق داده دیگه بهم محرم نیستیدونباید توی یه خونه باشید امشب من شما روبه خونه پدرتون می برم فردا بزرگان فامیل جمع میشن .این مسئله علنی میشه .

درضمن حاج اکبر گفت  بهت بگم  چون زنتو خودت طلاق دادی باید مهریه شو پرداخت کنی البته فردا توی جلسه حق وحقوق زنت مشخص میشه

محمود حس کرد سقف خونه رو سرش آوار شده یاداون لحظه افتاد که به خاطر حرف تیمور که گفت اگه زن من همچین سینی چایی جلوی من بذاره میدونستم چیکار کنم ولی توی زن ذلیل هیچی نمیگی

محمود اون لحظه از دست زنش  زری عصبانی شده بوو فکر کرد ه بودزنش از روی لجبازی میخواسته آبروشو جلوی دوستاش ببره  وزری رو صدامیزنه با عصبانیت  میگه چرا همه چایی داخل سینی ریخته شده  من همچین زنی نمیخوام وسه قند توی دامن زنش پرت می کنه میگه طلاق طلاق طلاق

ولی کسایی که اونجا بودن اونو توی هوشیاری کامل دیده بودند

محمود به خوبی میدانست را ه بازگشتی نیست هر چقد او وهمسرش اشک بریزند دل آدمهای متعصب بزرگان به درد نمی آید ومهر طلاق وبدبختی بر پیشانی آنان میزنند

 

باتشکر از دوستم درجنوب شرق کشور

 

 



تاريخ : چهارشنبه یکم شهریور 1391 | 0:27 | نویسنده : یلدا |

چوپان  گله ی گوسفندان رامی بیند که ابرهای تیره وخشمگین بر بالای سر آن ها هستند او با چوب دستی اش که همیشه با آن گله را جمع می کرد گله را به سمت خشکی هدایت می کند گذر گوسفندان از رود خانه به کندی سپری می شود و چوپان نگران است . چوپان بار دیگر به ابرهای سیاه بالا سرش نگاه کرد آن ابرها از سمت شمال رودخانه به پایین آمده بودند و خبر سیل و طغیان در بالای رود خانه را می دادند .

چوپان چوب دستی را محکم تر به پشت گوسفندان می زند تا سریع تر حرکت کنند ولی جمعیت زیاد گوسفندان و دست تنها بودن او کارها را خوب پیش نمی برد در همین حین صدای مهیبی او را به وحشت می اندازد با چشمان گرد از حدقه در آمده به شمال رودخانه که بالای سرش می بود نگاه کرد می دانست امیدی نیست فقط یک سوم گوسفندان از رودخانه رد شده بودند دو سوم آنها هنوز در حال گذر بودند و می دانست از این دو سوم آنان که مقاومت کنند می توانند از رودخانه رد شوند و دیگر گوسفندان را سیل با خود می برد . چوپان از بستر رودخانه سریع خارج می شود تا باقی گوسفندان که از رودخانه عبور کردند به بالای تپه برساند که از خطر محفوظ بماند در کمتر از چند دقیقه سیل به آنان رسید و چوپان نظاره گر مقاومت گوسفندان در بستر رودخانه بود سیل آنقدر شدید بود که گوسفندان کمی توانستند از رودخانه عبور کنند .

قطرات اشک از گوشه چشم چوپان همچون سیل رودخانه از بالا به پایین می ریختند(سرازیر شدند) و خبر طغیان قلب او را می دادند

                                            پایان

دوست مهربان توی فعل گذاشتن دچار مشکلم میشه یه راهنمایی بفرمایید

.

 



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم مرداد 1391 | 0:42 | نویسنده : یلدا |
دوست خوبم چطور باید از حالت باخبربشم 

کاش میدونستی چقدر این بی خبری

 پریشونم کرده اگه سلامتی خبری از

خودت برسون بی صبرانه منتظرم



تاريخ : دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391 | 5:25 | نویسنده : یلدا |

 

 هی تو حتی دلت نمیاد صورت سفید تو بشوری هر روز با اون لکه های زشت روی صورت میای  مدرسه

واقعا" خجالت نمی کشی

-هی سیاه مواظب حرف زدنت باش خودت چی هر روز با اون وصله های جلو و عقبت میای رنگ و رویی هم

که نداری درضمن بوی گندتم آدمو خفه می کنه !

- هی سفید زشت حرف دهنتو بفهم من بو میدم یا تو؟ در ضمن مدل من اینجوریه از تو دمده که صد البته بهترم

-هی سیاه احمق داری اون روی سگ منو بالا میاری همچین شوتت کنم  بخوری به دیوار دیگه بلند نشی

-اوه نگو مردم از ترس تو شوتم میکنی چه حرفا! جایی نگی بهت می خندن! هی بدبخت دو روز دیگه وصله

هات از هم باز میشن پرتت می کنند تو آشغالا حالا بشین برای من بلبل زبونی کن

-سیاه سکوت کرد در دل گفت حق با اوست دیگه عمر من سراومده حتما" علی وقتی کفش های نو کتونی بخره

منو پرت می کنه تو آشغالا

 

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 | 22:54 | نویسنده : یلدا |

 

لیلا به تک تک افرادی که اونجا بودند نگاه کرد هنوز تردید داشت نمیدونست باید چیکار کنه؟؟

-عموجان چیکار می کنی رضایت میدی؟

-لیلا به چهره ی عموش نگاه کرد براش عجیب بود این مرد با موهای سفید و اون کلاه بره ایی که به سر

داشت و ریش و سبیلی پرپشت با نگاهی سرد درباره چی حرف میزنه ؟ چطور ازش می خواد رضایت

بدهد؟ لیلا سرشو به اطراف چرخاند و به همه کسانی که در جمع بودند نگاه کرد روی چهره ی یکی مکث

کرد آره این مرد کی بود که سرش همش پایین بود حتی یک کلمه حرف آن لحظه نزده بود آیا شرمسار

بود یا لال شده بود ولی نه تنها حرف نمیزد بلکه دستاشم می لرزید قبلا" لاغرتر بود ولی حالا چاق تر

مشخص می شد انگار بادش کرده بودند موهای سفیدش بیشترشده بود آیا می تونست این مردو که

قصد جونشو کرده بود ببخشه و بازم اونو به عنوان شوهرش قبول کنه؟ لیلا نگاه از چهره ی آن مرد

برداشت و به عموش نگاه کرد

گفت : عموجان من  عین دخترتون هستم ؟

-عموسریع جواب داد گفت بله عین دخترم چیه؟ بلکه خود دخترمی!

لیلا عمیق به چشمان عموش نگاه کرد هر چی بود الا محبت پدری؛ سال ها بود که پدرش از دنیا رفته

بود ولی عموش هیچ وقت یادی از اونا نکرده بود سالی یک بار می اومد و می رفت هیچ وقت ازشون

نپرسیده بود توی این سالهای مرگ برادرش زن و بچه های برادرش چطور زندگی کردند الانم به خاطر من

اینجا نیومده پدر شوهرم ازش خواسته واسطه بشه و برای پسرش از من رضایت بگیره بازم به خاطر

برادرزاده اش نیست

-



تاريخ : چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 | 22:37 | نویسنده : یلدا |
تاريخ : پنجشنبه پانزدهم تیر 1391 | 23:28 | نویسنده : یلدا |

 

 

 

یلدا چیکارمی کنی زود بیا بریم؟!

نگاهی دوباره به برد انداختم وسریع خودمو به فرحناز

رسوندم گفتم حالا بریم

-دوساعته چیکار می کنی؟ مدرسه خالی شده همه رفتن!

-داشتم تاریخ امتحان و چک می کردم پس فردا تاریخ

جهان امتحان داریم

فرحناز سری تکون دادوگفت : نه اشتباه می کنی پس فردا

تاریخ ادبیات امتحان داریم .

-نه همین الان نگا کردم تاریخ جهان نوشته بود.

-با اخم گفت اون برنامه بااون خط ریز که تو برد زدن منم به اشتباه میندازه ولی من مطمئنم تاریخ ادبیات داریم.

-خوب بذاربرم دوباره ببینم

فرحناز گفت  :نه نمیخواد دیر شده من مطمئنم تاریخ ادبیات

امتحان داریم

-       خوب باشه پس زود بریم خونه تا بشینیم درس بخونیم باهم ا ز مدرسه به سمت خانه  راهی شدیم.

وقتی رسیدم خونه  یه راست بعد تعویض لباسم کتابمو دستم گرفت تا آخرای شب یه ریز میخوندم صبح

روز بعدم تا نیمه های شب فقط درحال خوندن بودم صبح امتحان با انرژی  به سمت مدرسه رفتم با

صورتی خندان وارد مدرسه شدم به بچه ها سلام کردم ولی لبخند از لبم محو شدهمه بچه ها تاریخ

جهان دستشون بود به سمت نگار همکلاسیم رفتم گفتم چرا تاریخ جهان دستت؟

-با خنده گفت: پس چی دستم باشه خوب امتحان داریم

با ناباوری گفتم ولی ما که امتحان تاریخ ادبیات داریم نه جهان!

نگار گفت :نه اشتباه می کنی

بی توجه به حرف نگار به سمت فاطمه  همکلاسی دیگم رفتم با حالتی دستپاچه گفتم امتحان چی داریم؟

 گفت:تاریخ جهان

با ناباوری به همه همکلاسیهام وکتابایی که دستشون بود نگا کردم خشکم زده بود مدرسه دورسرم می

چرخید نمی تونستم باورکنم یعنی منو فرحناز یه کتاب دیگه خوندیم روی زمین نشستم وبلند شروع به

گریه کردم بچه ها دورم جمع شدن گفتن چی شده؟

با هق هق گریه گفتم من تاریخ ادبیات خوندم فرحناز بهم

گفت تاریخ جهان امتحان داریم.

 بچه ها نمیدونستن بهم چی بگن نگار با نارحتی گفت

:خوب موقع امتحان کنار من بشین کمکت می کنم فاطمه

 

وسحرهم بهم گفتن کنار اونا بشینم تا بهم کمک کنند

توی دلم گفتم یعنی تقلب کنم و درحالی که گریه می کردم  کتاب جهان یکی از بچه ها رو گرفتم وبه

سمت انتهای حیاط  مدرسه  حرکت کردم که صدای یکی ازبچه ها رو شنیدم گفت طفلی چقد گناه داره

 



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم تیر 1391 | 21:9 | نویسنده : یلدا |

تودرچشم من همچو موجی

خروشنده سرکش ناشکیبا

که هر لحظه ات می کشاند به سویی

نسیم هزار آرزوی فریبا

توموجی

تو موجی دریای حسرت مکانت

پریشان رنگین افق های فردا

 نگاه مه آلوده ی دیدگانت

تودائم به خود درستیزی

توهرگز نداری سکونی

تودائم زخود می گریزی

توآن ابر آشفته نیلگونی

چه می شد خدایا . . .

چه می شد اگر ساحلی دور بودم؟

شبی با دوبازوی بگشوده خود

 تورا می ربودم . . .تورا می ربودم

                                        

                                               فروغ فرخزاد

 

 

 



تاريخ : سه شنبه سیزدهم تیر 1391 | 16:55 | نویسنده : یلدا |
 

 عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

 

وقتی گوسفندان را دوشیدم به اتاق رفتم ومقنعه وچادرم رابه سرکردم وکیفم را برداشتم وسریع از

خانه خارج شدم مثل همیشه دیر به مدرسه رسیدم دم در کلاس نفس بلندی کشیدم ودر

زدم که صدای خانم معلم آمد که گفت: بیا تو، داخل رفتم گفتم:سلام خانم!

گفت:سلام فاطمه جان امروزم که دیر کردی؟

گفتم:ببخشید دوشیدن   گوسفند ها طول کشیدشرمنده!

گفت:اشکالی نداردمنم سرجایم نشستم معلم شروع به صحبت کردگفت بچه ها امسال

 سال حساسی برای شما هست همه ی شما دوران راهنمایی را تمام می کنید و وارد دبیرستان

می شویدو باید خودتان را برای امتحان ورودی دبیرستان نمونه آماده کنید چون این تنها

دبیرستانیه که داخل شهر دارای خوابگاه  برای بچه های روستاست وهمه ی شما باید تلاش کنید

که خوب درس بخوانید بعد  گفت چه کسانی برای ادامه تحصیل به شهر می روند؟که فقط 5نفر از بچه های

کلاس دستشان رو بالا بردند



تاريخ : دوشنبه یکم خرداد 1391 | 23:28 | نویسنده : یلدا |

 

 

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و ۳۰% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 | 0:8 | نویسنده : یلدا |

 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری دوم www.pichak.net کلیک کنید

 

 

 

وقتی لباسم را پوشیدم درآینه به خودم نگاهی  انداختم وبا  لبخند رضایت بخش از خانه خارج

شدم قراربود آن روز پوریا را ببینم سرراه چند شاخه گل قرمز خریدم وبه کافی شاپ همیشگی

رفتم وبه طرف میزی که اغلب با پوریا قرار داشتم رفتم وروی  صندلی نشستم.

وگلها را روی صندلی کناری خودم گذاشتم وبه ساعتم نگاه کردم که پوریا گفت: سلام خانم خانما

بازم داری به ساعتت نگاه می کنی؟

سرمو بالا گرفتم وبا لبخند گفتم:سلا پوریا

پوریا روی صندلی جلوی رویم نشست گفت:حالت چطوره؟

گفتم:وقتی تورومی بینم خوب خوبم!

پوریا با لبخند شیطنت آمیزی گفت:برعکس من وقتی تورو می بینم تب می کنم.

با اخم گفتم: واقعا" که و خواستم بلند شوم که پوریا دستم را گرفت  وگفت :شوخی کردم نازنین

منظورم این بود که هرروز تورومی بینم از اینکه هنوز مال من نشدی ناراحتم!

با لبخند گفتم: بیا خواستگار وبه این دوری پایان بده.

پوریا نگاه عمیقی بهم کردو گفت:عزیزم میدونی که هر دومون موقعیت ازدواج نداریم من میخوام

برای ادامه تحصیل به خارج برم وتوهم تازه دانشجوی سال سومی؛

با ناراحتی گفتم:پوریا واقعا" میخوای منو بذاری وبری؟ چطور دلت میاد مادوسال کامل باهم بودیم

هر روز از عشق گفتیم وباعث شدیم این عشق در قلمبون بیشتر جا باز کنه شبا بدون شنیدن

صدای  همدیگه خوابمون نمی بره ولی حالا تو از جدایی حرف میزنی من که گفتم بیا

خواستگاری باهم عقد می کنیم ومن تازمان برگشتت منتظر می مونم

پوریامن بدون تو نمی تونم زندگی کنم  تو رو خدا با من اینکارو نکن.

پوریا نگاهش را به زیر انداخت وگفت: نازنین من نمی تونم تورو منتظر بذارم معلوم نیست

سرنوشت قلب های مارو به کجا می بر ه!

 

درحالی که حرفهای پوریا چون خنجر بر قلبم بود همراه با بغض گفتم:منظورت اینه که شاید این

دوری باعث بشه قلبت بلغزه؟ هان پوریا اینطوریه؟نگاه سردی به پوریا کردم وباردیگرگفتم: پس

تو هیچ وقت از ته قلبت منو دوست نداشتی؟

پوریا همراه با بغض گفت:نه نازنین منظورم این نبود.

که دیگر اشکهایم مجالم ندادند وشروع به سرازیر شدن کردند ومن تلاشی برای متوقف کردن آنها

نکردم با اینکه پوریا بارها از رفتن حرف زده بود ولی فکر می کردم قدرت عشقمون می تواند

اورا متوقف کندچه ساده گمان می کردم ؛که با خشم دستم را از لای دست پوریا بیرون کشیدم

وبلند شدم وشاخه گلها را برداشتم وجلوی پوریا گذاشتم وگفتم: امروز سالروز آشنایی مان بود

خواستم امروز باهم جشن بگیریم ولی مثل اینکه روز خداحافظی ما بود وسریع از آنجا خارج

شدم پوریا به دنبالم آمد وچند بار صدایم کرد ومن بی اعتنا به راه خودم رفتم.

  یک هفته ازآخرین ملاقات من وپوریا می گذشت ومن هر شب به دور از چشم پدر ومادرم تا

صبح اشک می ریختم.درآن زمان حتی لحظه ای نبود که چهره ی پوریا را فراموش کنم آن لبخند

آن  اخم آن عصابنیتش یاد آوریش مرا دیوانه میکرد گوشیم زنگ خورد سامان بود دوست

صمیمی پوریا گوشی را برداشتم گفتم:سلام آقا سامان

گفت : سلام نازنین خانم حالتون چطوره؟

 گفتم : حالی ندارم آقا سامان! که سامان لحظه ای سکوت کرد وبعد گفت:میدونید امروز چه

روزیه؟

گفتم: اونقدر توی حال خودم گرفتارم که صبح وشبم را تشخیص نمی دهم چه برسد که بدونم

امروز چه روزیه؟

گفت: امروز ساعت3بدظهر پوریا پرواز داره! نازنین خانم برای آخرین بار به دیدن پوریا برید

وازش خداحافظی کنید پوریا در این هفته بسیار ناراحتی کشیده حداقل بذارید با دیدن شما با خیالی

آسوده تر کشورو ترک کنه که با شنیدن خبر رفتن پوریا اشکهایم به  روی گونه هایم سرازیر شد

همراه با بغض گفتم:چقدر بی رحم حتی نخواسته که باهم خداحافظی کنه؛

که سامان گفت: پوریا واقعا" شما را دوست دارد ولی

که حرفش را ادامه نداد گفتم: ولی چی؟

گفت: نازنین خانم تا دیر نشده برید به دیدنش الان خونه ست مادرش بعد کارش به فرودگاه می

رود وکسی خانه نیست برید خونه پوریا  کمی مکث کردم وگفتم: باشه  وآدرس را گرفتم  وسریع

لباس پوشیدم  واز خانه خارج شدم و سریع تاکسی گرفتم وقتی جلوی در خانه پوریا رسیدم هنوز

تردید داشتم که آیا می توانم با پوریا خداحافظی کنم یانه؟ زنگ را زدم که چند لحظه بعد صدای

پوریا از آیفون پخش شد که گفت : کیه ؟

 

 



تاريخ : جمعه یکم اردیبهشت 1391 | 10:42 | نویسنده : یلدا |
سلام به دوستان عزیزم داستانی که براتون میذارم ادامه داستان مرد خسته دل که به نگارش خود

ایشون داخل وبم گذاشتم

 من سکوت آسمان را فهمیدم

                                    سخن انسان را نفهمیدم

صدای گوش نواز خش خش بیشه زارهامرا پرورش داد

                                   عشق ورزیدن را درمیان گلها آموختم

سخن انسان راهرگز نفهمیدم

                                 هلدرلین

                  

 انچه تاکنون خواندید مربوط به دوران کودکی و نوجوانی من بود دورانی که به اعتقاد صاحب نظران علم

روان شناسی بخش اعظم شخصیت انسان در این مرحله شکل می گیرد . ودر دورانی که باید به

پرسشهای اساسی کودک کنجکاو و نوجوان مغرور پاسخهای منطقی داده شود . دوران هویت یابی که در

این دوره اساسی ترین سوال نوجوان پاسخ به این سوال که من کیستم  یا من هستم و دارای نظرم.

 امروز در نقش پدر می گویم پدران ،مادران آیا هنوز هم به پرسشهای فرزندانمان با تنبیه و خشونت

جواب می دهیم یا به گونه های مشابه با آن دوران ؟فرزندان عزیز آیا اگرامروزحداقل به بخشی از سوالات

و نیازهای ما،پدران و مادران پاسخهای درست می دهند ما چگونه قدردان آنها هستیم آیا با دیدگاه فرزند

سالاری از آنان تشکر می کنیم....

واما دوران تحصیلات متوسطه من



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 | 8:55 | نویسنده : یلدا |

  

ناعدالتی(داستانی  کاملا" واقعی)

 

 

آن روز صبح داخل اتاق  مثل همیشه پشت سیستم بودم که گوشیم زنگ خورد برداشتم آبجی

بودگفت:یلداجان یه قطعه عکس با فتوکپی مدرک کارشناسی خودت برام بیار اداره

گفتم :برای چی میخوای؟ش

گفت: امارو سرشماری شروع شده دارند نیرو می گیرند توهم بیکاری و. . .

حق با آبجیم بود هم یه تجربه کاری می شد هم من از بیکاری درمی آمدم سریع مدارکم را

برداشتم رفتم اداره آبجی ثبت نام اینترنتی من را انجام داد بعد مدارکم را دادتا ببرم فرمانداری.

رفتم فرمانداری کمی شلوغ بود.

 آبجی بهم گفته بود اداره شون می تواند5نیرو به فرمانداری معرفی کند که آبجیم به جای خودش

اسم من رو رد کرده بود.می گفت: توی اداره سرش خیلی شلوغه و نمی تواند برای آمار وقت

بگذارد!

در فرمانداری من مدارکم را باشماره تماسم به مسئول مربوطه دادم  وبه خانه بازگشتم.

 دوهفته بعد از فرمانداری تماس گرفتند که باید در تاریخ وساعت ومکان فلان برای حضور

درکلاس آمارو سرشمار حاضر شوم من به همراه دوستم که اوهم چون من تازه فارغ التحصیل

شده بود وجویای کار بود برای حضور درکلاسها حاضر شدیم ابتدا معاون اموراجتماعی   

فرمانداری شهرستان با معاون استان سخنرانی کردندآنها گفتند: که بعد پایان این کلاسها آزمونی

برای انتخاب 50 نفر از 60نفر در این کلاس به عنوان بازبین آمار وسرشماری انتخاب می شود

وهمه چیز بستگی به توانایی شما ونمره ی قبولی شما درآزمون داردآنها همچنین گفتند: ما درحد

امکان از خانم ها برای بازبین استفاده می کنیم وازتمامی آقایان برای آمارگیری درب خانه ها

استفاده می کنیم.

بعد سخنرانی معاونین مربوطه, دومربی آمار وسرشماری خودشان را معرفی کردند وگفتند از

فردا کلاسها به صورت رسمی آغاز می شود وباید راس ساعت 8به مدت دوهفته وبدون غیبت

حاضر شویم.

روزهای از پی هم می گذاشتن وکلاس آمارهم بدون پیشرفت چندانی طی می شد مربی ما دارای

لهجه ی غلیظی بود وقدرت بیان ضعیفی داشت ولی بسیار کوشا بود وبارها بارهامطالب را برای

ما توضیح می داد آنچنان که گاهی به نفس نفس می افتاد مربی دیگری بود که از استان آمده بود

ایشان مهندس آماربودند وتدریس آقایان را به عهده داشتند.



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 | 13:9 | نویسنده : یلدا |

دوستان خوبم این داستان را در سال 1385نوشتم. فکر کنم سوم دبیرستان بودم  هدف خاصی برای نگارشش داشتم برای همین شروعش کردم ولی اتفاقاتی که توی زندگیم افتاد چند سالی نوشتنو کنار گذاشتم تا الان که دوباره آغاز کردم من به نوشتن داستان های بلند راغب بودم وتازه دارم  نوشتن داستان کوتاه رو امتحان می کنم این داستانم بلنده ولی من همه اش را ننوشتم راستش یادم نیست چه چیزی باعث شد که من نوشتنشو آغاز کنم   وقتی شروع به نوشتن می کنم عین همه ی شما وقتی یه داستانو میخونید که آخرشو نمیدونید منم عین شما نمیدونم حالا دچار مشکل شدم که قرار بود چه مفهومی رو برسونم ولی اگه کمکم کنید به یاد میارم وبقیه ش را می نویسم با نظرات تون کمکم کنید.

 

وقتی واردمحیط دانشگاه شدم دلم گرفت آن روز مصادف بود با سالگرد مرگ دوست عزیزم

عالیه و یک سال از سال تحصیلی می گذشت   ومن وارد سال دوم دانشگاه رشته ی مورد

علاقه ی عالیه می شدم بغضی سنگین جلوی گلویم را گرفته بود و دوست داشتم با صدای بلند

گریه کنم. با قدم های آرام محوطه را پشت سر گذاشتم وارد سالن شدم و بدون اینکه کسی

متوجه ام شود وارد کلاس شدم هنوز هیچ کدام از بچه ها نیامده بودند روی صندلی ردیف آخر

نشستم و به گذشته سفر کردم .

عالیه همیشه از دانشگاه حرف می زد یاد روزی افتادم که عالیه گفت تینا دوست داری چه رشته

ای قبول شوی؟ به او گفتم : هرچی قبول شوم عالیه با اخم گفت: یعنی چی؟ نمی خوای رشته

روان شناسی بخونی ؟

گفتم: چرا !راستش من هر رشته ای قبول بشوم برام خوبه ؛

عالیه با طنز گفت: جای امیدواریه پس من و تو در دانشگاه با همیم!

 با اخم تصنعی گفتم :از کجا معلوم من قبول بشم در ضمن از کجا معلوم من و تو توی یک

دانشگاه باشیم .

عالیه با لبخندزیبایش  گفت: تینا من تا حالا اشتباه کردم ؟

گفتم :نه!

گفت:  نمیدانم اسمش راباید چه بگذارم  ولی شبیه یک ندایک حس که باعث می شود من خیلی

از وقایع رو پیش از وقوعش احساس کنم وحتی خوابشو ببینم حالا هم به خاطرهمین است که

دارم بهت اطمینان می دهم.

 با خنده گفتم :من که آخر نفهمیدم این چه حسیه که تو داری؟

عالیه با آهی گفت: منم نمی دانم شاید حس ششم ولی تینا گاه گداری خیلی آزارم می دهد



تاريخ : پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 | 18:50 | نویسنده : یلدا |

سلام دوستان این داستانی  که دارم براتون می نویسم شاید خیلی از شما بگید واقعیت نداره وشایدم بگید تکراری هست. هر دوش درسته! ولی همیشه  تکرار میشه.باصراحت میگم امکان نداره کسی توی این دنیا یک بار طمع عشق یک طرفه یا دو طرفه رو نچشیده باشه.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

شب خواستگاری

شب وقتی رسیدم خانه خیلی خسته بودم بعد سلام واحوال پرسی با پدر ومادر چمدانم را به اتاقم بردم وبه مادر گفتم :میلی به شام ندارم ومیخواهم فقط استراحت کنم.

صبح وقتی چشم هایم را بازکردم احساس کسالت بسیاری  توی وجودم احساس کردم ودوست داشتم کل آن روز را خواب باشم که مادر با سینی صبحانه داخل آمد

گفت:حال دختر عزیزم چطوره؟دیشب  که خیلی خسته بودی نشد باهات حرف بزنم  وبهت بگم آقا وخانم ملکی قراره برای پسرشون امشب بیایند خواستگاری ودیگر صدای مادر را نمی شنیدم چطور ممکن بود افشین بیاید خواستگاری من!انگار همین دوسال  پیش بود که افشین قلبم را شکست هیچ وقت آن روز را  را که صدای مادر من را به خود آوردگفت: پس امشب لباس مناسب بپوش  وجایی نرو دریاجان!باشه دخترم؟

با اینکه متوجه حرفهای مادر نشده بودم به مادر نگاه کردم وگفتم :باشه!

 مادر از اتاق خارج شد ومن دوباره به فکر فرو رفتم آقای ملکی وخانمش از دوستان خانوادگی ما بودن وافشین هم بازی دوران کودکی من بود ومن از بچگی افشین رو دوست می داشتم ولی او هیچ وقت به من توجهی نداشت من دوسال پیش توی روز بارونی عشقم نسبت به افشین اعتراف کردم وهمان روز افشین قلبم را شکست .

آن زمان من به خاطر علاقه ام به افشین همان رشته مورد علاقه افشین  را انتخاب کردم وروزی که آخرین امتحان ترم آخرکارشناسیم  را دادم وکنار خیابان در حالی که باران شدیدی می باریدبه انتظار تاکسی بودم که افشین با ماشینش جلوم نگه داشت وگفت :سوار شو.

من هم سوار شدم در مسیر افشین آهنگ غمگینی گذاشته بود نمیدانم چه حسی باعث شد که اشکهایم از درد عشق قلبم سرازیر شوند در ان لحظه دوست نمی داشتم با ان حال و وضعم عشقم را اعتراف کنم چون افشین هیچ گاه مرا دوست نداشته بود و به من توجهی نداشته بود.

افشین که متوجه اشکهای من شده بود گفت:دریا اتفاقی افتاده؟چرا گریه می کنی؟

با این سخنش  اشکهایم با سرعت بیشتری شروع به ریختن کردند  صدای هق هق گریه ام تمام فضای ماشین را پرکرده بود افشین مرتب می پرسید چی شده ؟ ولی من فقط  سکوت کرده بودم .

که افشین کنار خیابان نگه داشت وبا دستش صورتم را به طرف خودش برگرداندگفت :میگی  چی شده یانه؟مردم از نگرانی من اصلا" تحمل اشکهای تورو ندارم تورو خدا بس کن.

سرمو بلند کردم  نگاهم با نگاهش گره خورد نمیدانم چه بود حماقت،شجاعت،خستگی یا دلتنگی با صدایی که انگار از ته چاه می آمد گفتم: دوستت دارم وچند بار تکرار کردم .

افشین فقط با تعجب نگاهم کرد بعد ناگهانی شروع به خندیدن کرد وگفت: خوب منم دوستت دارم ماباهم بزرگ شدیم باهم  هم بازی بودیم حتی باهم توی یه دانشگاه ورشته وکلاس درس خوندیم .

که گفتم :من عاشقتم خواستم حرف دیگری بزنم که افشین انگشتش را روی لبانم گذاشت وگفت:نه دریا نه؛ وبا آهی که انگار ازته قلبش می آمد گفت:بگذار همین جاتمام شود من فقط توروبه عنوان یه دوست یه خواهریه هم بازی  بچگی هام دوست دارم من خیلی وقته که میدونم تومرا دوست داری ولی نگاه من به تو نگاه به یک زن نیست توهمیشه برام یک دوست  یک خواهریه هم کلاسی بودی وهستی.

سرمو از بغض پایین کردم که گفت: به من نگاه کن سرمو به آرامی بالا گرفتم  توی چشمام نگاه کردو گفت: تو خیلی زیبایی می تونی قلب هرکسی رو به دست بیاری ومی تونی همیشه عاشق بشی هرچند از نگاه من عشق فقط توی  کتاباست وتو می تونی همین الان تصمیم بگیری ومن واز ذهنت پاک کنی به نظرم  که به میان حرفش پریدم و همراه با بغض گفتم: خوب اگه کار آسانی است پس تو همین الان تصمیم بگیر که من ودوست داشته باشی می تونی؟افشین سکوت کرد وفقط نگاهم کرد.

گفتم  :دیدی آسون نیست ولی مهم نیست که امروز غرورم را شکستی ولی من خوشحالم که یکبار عشقمو بهت اعتراف کردم.سریع دروماشین رابازکردم وشروع به دویدن کردم آن شب به خاطر ماندن زیرباران وشکسته شدن قلبم یک هفته توی تب می سوختم بعدآن زمان من دیگر افشین راندیدم بعد هم  کارشناسی ارشد شیراز قبول شدم  ودوسال از خانه دوربودم واز افشین بی خبر!

 وحال بعد این مدت که به خانه برگشته بودم خبرخواستگاری افشین رامی شنیدم احساس کردم قلبم سرشار از شادی شده ودر دل از خدا تشکر کردم که جواب این اشکها ودعاهایم راداده. در این دوسال هرگز نتوانسته بودم افشین را فراموش کنم.

 

 



تاريخ : یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 | 20:13 | نویسنده : یلدا |

باسلام به مهربان ترین  وبا معرفت ترین دوستم

صمیمانه از خدای مهربان میخوام خالصانه صادقانه خداجونم

به دوستم عزم وارداه ای راسخ قدرتی روز افزون عطا فرمایی

خداجونم زبانم  ازبیان قلب مهربان این دوست عاجز است

تا امروز کسی به مهربانی او ندیدم خداجونم حتی روم نمیشه

براش دعاکنم با اینکه ازم حواسته چون اونقدر به تو نزدیکه  . . .

ولی بازم دعای این بنده ی خطاکارم یه دعا وتومهربون ترینی

وبخشنده ترینی خداجونم کمکش کن دفاعیه پایان نامه شو

 با موفقیت بده

دوست خوبم از اینکه اینجا  برات دعا کردم نمیدونم ناراحت میشی یانه ولی

دلم خواست دوستام برات دعا کنند

دوستای خوبم شما هم برای موفقیت این  قلب مهربان دعاکنید

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه دوازدهم فروردین 1391 | 17:57 | نویسنده : یلدا |

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

 

قرارمون این نبود که قرار بگذاریم دور از هم!

قرارمون این نبود که

 تنها باشم دوراز تو

 قرارمون این نبود

 تنهام بذاری یه ساعت

 قرارمون این نبود

 ستاره بشمارم تنهایی

 قرارمون این نبود

 تو جاده باشم منتظر

 قرارمون این نبود

 خالی باشه جای پات

قرارمون  این نبود

 زیر مهتاب باشم بی باغبون

قرارمون این نبود

 تو آب باشم بی صدف

 قرارمون این نبود

 اشک بریزیم تو دل شب

رهاجون خیلی دوست داشتم خودت اشعارتو میذاشتی ولی اشکالی

نداره من برات این بارمیذارم




تاريخ : شنبه دوازدهم فروردین 1391 | 0:2 | نویسنده : یلدا |
 
 
 
 
 
 
یک شب مجنون نمازش را شکست                بی وضو در کوچه لیلا نشست
 
عشق آن شب مست مستش کرده بود                فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یارب از چه خوارم کرده ای؟                    بر طناب عشق دارم کرده ای

خسته ام ! زین عشق دل خونم نکن                  من که مجنونم مجونم نکن

مرد این بازیچه من نیستم                             این تو و این لیلای تو من نیستم

خدا گفت ای دیوانه لیلایت منم                        در رگت پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی                             من در کنارت بودم و تو نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم                             صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره صحرا نشد                              گفتم عاقل میشود اما نشد

سوختم در حسرت یک"یا رب"ت                   غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی                    دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی                        بر حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود                    درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم                         صد چو لیلا در راهت کنم
 
خیلی شعر قشنگیه مگه نه؟


بله واقعا" شعر زیبایست. امروز اولین روز وبلاگم است  ومن به خاطر تشکر ازشما این 

شعری رو که برام فرستادین داخل وبلاگم گذاشتم

                                       بی نهایت سپاسگذارم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد



تاريخ : چهارشنبه نهم فروردین 1391 | 14:56 | نویسنده : یلدا |
  • مطالب وبلاگی
  • شکارچی نرم افزار