اولین عشق من(پست ثابت)
وقتی سوار اتوبوس شدم چشم هایم رابستم وبه گذشته فکر کردم که
دوسال پیش همین موقع هاترم اولی بودم وکلی استرس رفتن به تهران
را داشتم. آن موقع احساس ترس می کردم که چطور می توانم آنجا با
مردمی متفاوت با فرهنگ وعقایدم روبه رو شوم با اینکه تلاش
بسیاری برای قبولی درچنان دانشگاه بزرگی کرده بودم ولی به خاطر
حرفهای دوستم می خواستم انصراف بدهم .ولی حرفهای دایی احمد
باعث شد که محکم تر بشوم.
دایی احمد به من گفت: فاطمه جان می دانی چقدر برای رسیدن به
چنین دانشگاهی تلاش کردی. حالاچرا؟ به خاطر حرفهای احمقانه
یک دوست کوته بین می خواهی پشت به همه چیز بزنی و...
از آن زمان من هم تصمیم گرفتم که به خودم ثابت کنم که می توانم .
روزهای اول محیط دانشگاه وخوابگاه برایم خفقان آور بودوهمیشه
احساس دلتنگی می کردم ولی بامرور زمان اوضاع برایم بهتر شد.
همان ترم اول با امید آشنا شدم امید هم رشته ای خودم بود البته دوترم
از من بالاتربود.این آشنایی به عشق بین مامنجرشد. وزندگی درتهران
برای من آسان تر شد.
امید پسر ارشد خانواده بودوپدرو مادرش هر دو فرهنگی بودند امید
پسر بسیار مهربان وخوش مشربی بود وهمیشه مبادی ادب را به جای
می آورد. هر روز که می گذشت عشق ما روز افزون می شد ترم سه
که شدم امید رسما" از من خواستگاری کرد.هر چند اوبارها از من
تقاضای ازدواج کرده بود البته نه به صورت رسمی!او از من دعوت
کرد به خانه آنها بروم چون مادر امید می خواست از نزدیک بامن
آشنا شود.
به امید گفتم: بگذارد درباره اش فکر کنم . من با خواهرم درمورد
تقاضای امید صحبت کردم خواهرم قبلا" درمورد امید می دانست
اوهمیشه مرا دخترعاقلی می دانست وتصمیم را به عهده ی خودم
گذاشت.من امید را بسیار دوست می داشتم ولی تا آن موقع درباره اش
به پدرم نگفته بودم چون هر دو از دوفرهنگ ومذهب متفاوت بودیم
ومن کمی می ترسیدم ولی پدرم را خوب می شناختم او همیشه به من
اعتماد داشت وبارها به من گفته بود هر تصمیمی که درمورد زندگی ام
بگیرم را قبول دارد. من هم تصمیم گرفتم مادر امید را ببینم وپیش
خودم گفتم اگر مادر امید مرا بپسندد. من هم درمورد امید با پدرم
صحبت می کنم.











